<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>یادقلم</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://yadeghalam.com/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://yadeghalam.com/atom.xml" />
   <id>tag:yadeghalam.com,2008://1</id>
   <updated>2008-02-07T00:40:02Z</updated>
   
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.34</generator>

<entry>
   <title>بوی كافور، بوی مرگ</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://yadeghalam.com/news/17.php" />
   <id>tag:yadeghalam.com,2008://1.17</id>
   
   <published>2008-02-07T00:26:14Z</published>
   <updated>2008-02-07T00:40:02Z</updated>
   
   <summary>http://yadeghalam.com/images/ygp001.jpg</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="خبرها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://yadeghalam.com/">
      اینها همه مثل كابوس است.كسی «نیست» كه تا دیروز در كنارمان بود؛ همین جا می‌نشست، می‌نوشت.
      <![CDATA[<strong>فهیمه خضر حیدری:</strong> این جرعه‌های تلخ چای، این سكوت مرگبار در تحریریه ، این بوی تند مرگ و كافور ، زیبایی بیهوده این زمستان ، این همه اشك كه دارد ما را در خود غرق می‌كند ، این آدم‌ها ، این همكاران كه برای تسلیت به روزنامه ما می‌آیند، صدای گریه‌ای كه هر از چند گاه یخبندان تحریریه ما را می‌شكند.... 

اینها همه مثل كابوس است.كسی «نیست» كه تا دیروز در كنارمان بود؛ همین جا می‌نشست، می‌نوشت ، می‌خندید و با ورزشی‌ها رجزخوانی فوتبالی می‌كرد.
مهران قاسمی مهربان و همراه بود.در یكی دو ماه گذشته هیچ كس به اندازه او و سارا - آه خدای من سارا... - همراهی‌‌ام نكرد.برای راه‌اندازی كار جدید - كافه روزنامه - ساعت‌ها حرف زد ، ایده داد ، پیشنهاد كرد ، همراهی و كمك كرد و حتی تا نیمه شب پای تلفن دلداری‌‌ام داد كه كارها درست می‌شود و اوضاع روبه راه....حالا صندلی مهران درست روبه روی من خالی است.

شمع‌های سیاه می‌سوزند و دبیر سرویس بین‌المللمان شده عكسی در میان قابی.دیشب پیش سارا بودیم.كاری جز گریه نمی‌شد كرد.
بدن بی‌جان مهران را بردند و ما فقط اشك ریختیم.سارا آخرین فریادهایش را می‌زد : « مهران دوستت دارم...» و جوابی نمی‌آمد و ما فقط اشك ریختیم و آسمان فقط بارید و مرگ ، نارس و كال به ما سلام گفت.
]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>پرنده ای دیگر از قفس پرید</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://yadeghalam.com/news/16.php" />
   <id>tag:yadeghalam.com,2008://1.16</id>
   
   <published>2008-02-03T18:58:32Z</published>
   <updated>2008-02-03T19:28:06Z</updated>
   
   <summary>http://yadeghalam.com/images/borghani-b1.jpg</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="گزارش ویژه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://yadeghalam.com/">
      <![CDATA[احمد بورقانی فراهانی ، روزنامه نگا ر و نماینده پیشین در مجلس ششم که از بیماری قلبی رنج می برد عصر شنبه، دچار حمله قلبی شد و با وجود انتقال به بیمارستان دکتر شریعتی تهران، دارفانی را وداع گفت.<br>
سهام‌الدین بورقانی، فرزند احمد بورقانی فراهانی درباره حادثه درگذشت پدرش به آفتاب گفت:«پدرم طی این روزها خیلی سرحال و شاداب بود و مشکل خاصی نداشت. روز گذشته نیز درست ساعت 6 و بیست دقیقه با پدرم صحبت کرده بودم و هیچ مشکل خاصی نداشت.»]]>
      احمد بورقانی فراهانی ، روزنامه نگا ر و نماینده پیشین در مجلس ششم که از بیماری قلبی رنج می برد عصر شنبه، دچار حمله قلبی شد و با وجود انتقال به بیمارستان دکتر شریعتی تهران، دارفانی را وداع گفت.

سهام‌الدین بورقانی، فرزند احمد بورقانی فراهانی درباره حادثه درگذشت پدرش به سایت آفتاب می گوید:«پدرم طی این روزها خیلی سرحال و شاداب بود و مشکل خاصی نداشت. روز گذشته نیز درست ساعت 6 و بیست دقیقه با پدرم صحبت کرده بودم و هیچ مشکل خاصی نداشت.»

وی افزود:‌ «ایشان ساعت 7 و 30 دقیقه بعدازظهر به دفتر یکی از دوستانش می‌رود که قرار بوده با هم به منزل یکی از رفقای مشترکشان بروند. دوست پدرم برای خرید شیرینی از دفتر کار خارج می‌شود و وقتی بازمی‌گردد با پدرم مواجه می‌شود که روی زمین افتاده و به سختی نفس می‌کشد.»

سهام‌الدین بورقانی اضافه کرد: «پس از این که پدرم را به مرکز قلب تهران می‌برند، ایشان را به اتاق احیا منتقل می‌کنند، ولی با همه تلاش‌های پزشکان کار از کار گذشته بوده و قسمت این بوده که پدرم از جمع ما و احمد بورقانی از جمع مطبوعات و روزنامه‌نگاران رخت بربندد.»

سایت بنیاد قلم این ضایعه را به خانواده آن مرحوم و اصحاب مطبوعات و رسانه ایران تسلیت می گوید.
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>خداحافظی با مهران قاسمی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://yadeghalam.com/news/14.php" />
   <id>tag:yadeghalam.com,2008://1.14</id>
   
   <published>2008-01-25T10:43:41Z</published>
   <updated>2008-01-25T10:55:56Z</updated>
   
   <summary>http://yadeghalam.com/images/akmont-s1.jpg</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="خبرها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://yadeghalam.com/">
      از این كه در لحظه آخر عمر با وضو و قصد گزاردن نماز را داشته و سارا رفته بود كه سجاده را بیاورد و بعد تمام. سیاهی.
      <![CDATA[<strong>اکبر منتجبی:</strong> مهران قاسمی از میان ما رفت. چه قشنگ خوابیده. و چه آرام . انگار نه انگار كه اینجا كلی دل براش می تپد. روزنامه نگاری که تمام قد ، تواضع بود و رفاقت بود و سر خوشی. 
 
خبر را رضا خجسته رحیمی بهم داد. كنار هم نشسته بودیم و صحبت می كردیم كه زنگ تلفن او خبر مرگ را در فضای تحریریه شهروند امروز منتشر كرد. باورش سخت بود و هست. 
 
بلافاصله با محمد قوچانی و فرید مدرسی روانه خانه مهران شدیم و در طول راه مرتب از خودمان می پرسیدیم مگر ممكن است جوانی با آن سرزندگی در سن ۳۰ سالگی با سكته قلبی بمیرد. پرسش بی پاسخ بود. 
 
مرتب به خودم مراجعه كردم كه آخرین بار كی او را دیدم. همین اواخر بود. رفته بودم تحریریه روزنامه اعتماد ملی . با سرگه بارسقیان كار داشتم كه مهران را دیدم. روبوسی و احوالپرسی. و بعد من سریع روزنامه را ترك كردم. دو سه روز بعد مریم شبانی خبر داد كه مهران در حین عبور از خیابان كریم خان برای رفتن به روزنامه تصادف كرده و دو سه قسمت پاهاش شكسته است. قرار شد به اتفاق مریم خانم و رضا خجسته بریم ملاقات مهران . كه نشد كه نشد كه نشد. آنها رفتند و من جا ماندم. تا امروز كه یک مرتبه رضا سرش را به حسرت روی میز گذاشت و گریه امانش نداد. 

در خانه، جنازه در اتاقی قرار داشت و گویا مادر دل سوخته بالای سر او قرآن می خواند. خانه ژر بود از بچه های اعتماد ملی و خبرنگاران دیگری كه مهران را می شناختند. و همین طور بر آنها افزوده می شد. كلامی جز كلام سارا خانم معصومی بلند نشد . وقتی كه با صدای گرفته آمد تا از همه تشكر كند كه در غیاب مهران او را تنها نگذاشتند. از خوبی های مهران گفت. از این كه در این یك هفته مرتب از مرگ گفته بود. از این كه در لحظه آخر عمر با وضو و قصد گزاردن نماز را داشته و سارا رفته بود كه سجاده را بیاورد  و بعد تمام. سیاهی . هم برای چشمان مهران و هم برای سارا.

اولین بار انگار مهران را در یاس نو دیدم. با جی كی. رولینگ خالق هری پاتر مصاحبه كرده بود. آمده بود تا در صفحات میانی روزنامه آن را منتشر کند. که كار شد. روحش شاد.]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>مهران ، زندگی را به مرگ ترجمه كرد</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://yadeghalam.com/news/15.php" />
   <id>tag:yadeghalam.com,2008://1.15</id>
   
   <published>2008-01-25T09:51:02Z</published>
   <updated>2008-01-25T11:07:57Z</updated>
   
   <summary>http://yadeghalam.com/images/aghazadeh-s1.jpg</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="خبرها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://yadeghalam.com/">
      نمی دانم چرا حس می كنم سرما و تعطیلی ناگزیر حس شوم را در من بر می انگیخت.چرا اینقدر بی قرارم.صدایی برمی خیزم .
      <![CDATA[<strong>محمد آقا زاده:</strong> حوان بودم دوستی داشتم نابغه . بازیگر تئاتر . پر از استعداد . اگر می ماند . اگر می خواست بماند . امروز سینما و تئاتر كشور نابغه ای را در كنارش داشت . عشق ممنوعه ای او را اسیر كرد . عشقی كه هیج فرجامی نداشت.در تناقضی مرگبار گرفتار شد. تناقضی مرگبارتر از آنچه هاملت را گرفتارپرسش بودن و نبودن كرد. پرسشی هنوز بی پاسخ . در لحظه ای جنون آمیز خود را كشت تا رها شود از این عشق به همان سادگی.به هر كس می رسیدم می گفتم نابغه ای رفت . اما چظور باید نبوغش را اثبات می كردم .زمان را فراموش كرد او را. مثل هزاران استعدادی كه مرگ پرپرشان می كند .

نمی دانم چرا حس می كنم سرما و تعطیلی ناگزیر حس شوم را در من بر می انگیخت . چرا اینقدر بی قرارم . صدایی بر می خیزم . صدای تلفن همراهم باید باشد. كاش كسی شوخی طنازانه برایم ارسال كرده باشد تا كسالت ابلهانه لحظه ای برود و در زیر برف دفن شود.اما...... اسدالله امرایی دوست خبر مرگ " مهران قاسمی " روزنامه نگار٬مترجم و یك انسان پر از آینده را برایم ارسال كرده است . نباید چیزی برایش بنویسم . چقدر از مرگ نوشتن . بس است.

سراغ وبلاگش می روم . در باره ورود به سی سالگی اش نوشته است . نوشته پر از حس دیر شدن است . می پنداری می دانست وقت ندارد.حسی باید به او گفته باشد رفتنی باید باشد . عكس كودكی اش را می یابم . با خود می گویم اگر می ماند چه ترجمه هایی بر قفس های كتابهایمان می افزود. یاد دوست نابغه ام می افتم . اگر تنها من نبوغ او را حس كردم و نتوانستم كسی را قانع كنم . امروز همه می دادند چه كسی را از دست داده اند . رودرو مرگ بشر چه بی دفاع است . چه كسی را نفرین كنیم . بر كدام دست جفا كار بشوریم . خدایا بر تو شكوه ببریم . این تقدیر توست. چرا به كسانی فرصت می دهی تا همه آنچه هستند جسمیت ببخشند و به دیگران نه .

نوشته همسر مهران را می خوانم . خدایا برف چرا دیگر زیبا نیست . كسی باید مجسمه مهران را با برف بسازد و بعد از سرما بخواهیم بماند تا همیشه به یادش بمانیم و بدانیم اگر می ماند چقدر بیشتر می آموختیم . به حیاط می روم . نفسی می كشم . بخاری كه  می نشیند در برابر چشم با پلكهای خیسم همراه می شود . كمی دورتر صدای موسیقی می آید . چطور باید تسلا گوی همسرش باشیم . همكارانم در اعتماد و .... جمله مالرو می نشیند در ذهنم . این مرگ است كه زندگی را تبدیل به سرنوشت می كند و قاسمی با همین كوتاه سرنوشت ای در خور خود را یافت . بقیه اش با تخیل ماست كه باید شاخ و برگ بگیرد و بزرگی او را تجسم بخشد  
]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>عمر كوتاه روزنامه نگار و عمر بلند قلم</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://yadeghalam.com/news/12.php" />
   <id>tag:yadeghalam.com,2008://1.12</id>
   
   <published>2008-01-24T21:10:19Z</published>
   <updated>2008-01-25T10:06:43Z</updated>
   
   <summary>http://yadeghalam.com/images/mes-s3.jpg</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="سخن اول" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://yadeghalam.com/">
      <![CDATA[خبرنگاران ، خبر مرگ عزیزان شان را تنظیم می کنند و در گوشه ای دیگر خبر زندگی "ملتی" را صفحه بندی می کنند. خبرنگاران گزارش یک پژوهش تحقیقی  مبنی بر  مرگ زودرس جماعت خبر را تنظیم می کنند و  در گوشه ای دیگر عکس هایی از زندگی "دولتی" را صفحه بندی می کنند.<br>
 باید پوست و استخوانت چنان تنومند در برابر دردهای روزگار باشد که برادری ، نازنین همکاری و دوست کهنه روزهای دشوار کاری ، پرکشیده باشد و تو هنوز قلم بر صفحه بکشی و از درد دیگران بنویسی.
]]>
      <![CDATA[خبرنگاران ، خبر مرگ عزیزانشان را تنظیم می کنند و در گوشه ای دیگر خبر زندگی "ملتی" را صفحه بندی می کنند. خبرنگاران گزارش یک پژوهش تحقیقی  مبنی بر  مرگ زودرس جماعت خبر را تنظیم می کنند و  در گوشه ای دیگر عکس هایی از زندگی "دولتی" را صفحه بندی می کنند.  باید پوست و استخوانت چنان تنومند در برابر دردهای روزگار باشد که برادری ، نازنین همکاری و دوست کهنه روزهای دشوار کاری ، پرکشیده باشد و تو هنوز قلم بر صفحه بکشی و از درد دیگران بنویسی. باید این پوست لعنتی چنان کلفت باشد که وقتی ناز طبیعت تمام شد و می خواهد پنجه بر تن نزار رفیقت بکشد، دل قوی داری و به جای سر به در و دیوار تحریریه کوفتن، پشت صفحه های سرد و دیجیتالی  کامپیوترها  بنشینی و به کیبوردها و قلم ها التماس کنی که آنها نیز کم نیاورند و با تو  از درد دیگران بنویسند.  

جماعتی که زیر سقف سرد روزنامه اعتماد ملی نشسته اند و هی خبر می خوانند و هی تیتر می زنند و هی عکس پشت عکس می چینند و صفحه بندی می کنند، این روزها حکایت شان چنین بود که  از در و دیوار خانه شان، خاطره دوست از دست داده بالا می رفت  اما لب و دندان در کنج و کنار همان اتاقک ها  گزیدند و سینه به سینه درد با خود گفتند  و  باز هم از پله های مکرر این ساختمان ، بی وقفه بالا و پایین رفتند تا از درد دیگران بنویسند. می بینی چه حکایت غریبیست، نمی خواهم  به مظلوم سازی چهره آنانی که خود از هرچه مظلوم پروری رهیده اند و نوشته اند بر آیم اما توقفی کوتاه بر در گاه ساختمان روزنامه در آن روزی که خبر ناباورانه مرگ همکار رسید، کافی بود تا ببینی می شود؛ در خانه ای که صدای شیون برای همخانه پرکشیده در آن به گوش می رسد  ساکن بود و آنگاه از درد اهالی بیدار خانه ای بزرگتر نوشت . می شود سهم کوچکی از ستونهای هر صفحه را به غم  اهالی این خانه  اختصاص داد و باقی همه از آن دیگرانی شود که گاه این خانه را دوست هم نمی دارند.

یعنی اینجا یکی دستهایش برای همیشه سرد شده اما درست در همان روز در صفحات روزنامه از سرمای دستهای سرمازده  ملتی که این روزها دستش از همه جا کوتاه است، نوشته می شود. اینجا، در همین میز بغلی ، یکی پرونده زندگی اش برای همیشه بسته شده  اما درست در همان روز در صفحات روزنامه از باز شدن  پرونده جدیدی برای مردان اصلاح طلب و اصولگرا و تب و تابشان برای  ورود به مجلس شورا نوشته می شود.
 اینجا  هنوز هزاران سوال در تلاقی نگاهای ناباور همکاران از مرگی زود آمده،  اوج می گیرد اما درست در همان روز در صفحات روزنامه از سوال های مکرر مبادله شده میان  خبرنگاران و وزیر ارشادی نوشته می شود که می گوید اگر قرار است روزنامه ای بسته شود، حتما آسمان غرشی می کند.
  اینجا هنوز صدای ضجه زنی که رفتن همکار و همسر و همخانه نازنین اش را باور نمی کند و چون پروانه به گرد هیبت بی جان همسفر تنها سفر کرده اش می گردد، در گوش تمام اهالی تحریریه پیچیده اما  درست در همان روز در صفحات روزنامه از ناز و کرشمه سیاسی مردان خانه ای بزرگتر به گرد رئیس جمهور تازه از حج برگشته نوشته می شود.

اینجا همه ، درد فروخوردن و درد دیگری دیدن را سالهاست که تمرین کرده اند و  آن  روزها که عزیزانشان در پروازی ناتمام با هواپیمایی فرسوده ، گروه ، گروه پر کشیدند، غایت این تمرین بود که در ستون های کوچک روزنامه  و حجم اندک برنامه های سیما، سهم دل له شده ما بود و آن سو تر در ستون هایی بزرگتر سهم دل اهالی سیاست و کیاست و مردان و زنان و کودکانی که دستشان از همه جا کوتاه است. در سالی که سازمان خبرنگاران بدون مرز آمار مرگ خبرنگاران در کل جهان را هشتاد و شش نفر اعلام می کند ، ما در ایران عزیزمان  یک جا هشتاد نفر از اهالی خانه خبر را با تن و جانی سوخته در آتش سقوط،  تشیییع می کنیم  و این تمرین بزرگیست تا یاد بگیریم که جوانمرگی ، سرنوشت محتوم خبرنگاران است.

حکایت غریبیست اما می بینی در همین نزدیکی ها و در همین ساختمان های عبوس و سرد سرزمین ما  که این روزها همه از بی تفاوتی و سرد شدن مردمش می نالند این " ناممکن" چنان " ممکن" شده است که گویی رسم زمانه برگشته و اینک هستند کسانی که با سینه های شرحه شرحه و دلی آوار، نای نوشتن و فریاد زدن از درد دیگری را داشته باشند. نشانی شان را می دهم، کسی را اگر یارای همدلی بود به پا خیزد و به احترام "درد دیگری" ، دقایقی ، تنها دقایقی کوتاه ، سر به آسمان گیرد و اندیشه کند که  چگونه می شود چشم های خیس  خویش را با اشک دردهای " خود" شست تا غم " دیگری" را شفاف تر دید؟ چگونه می شود با رخدادی که دل می لرزاند فتوای تعطیلی ناگهانی  صادر نکرد و به جایگاه نشست و انجام وظیفه کرد.

می دانم کلمات روزنامه اگر پیش چشم های خیس  روزنامه نگاران داغدار بلرزد  این روزها  اما تردید ندارم که دستهای نازنین شان هرگز نمی لرزد و دلشان نیز از بی مهری آنان که قدر نمی دانند و قامت قلم نمی شناسند نمی لرزد. باشد که زمستان سرد امسال که با جدایی جگرسوز مهران و سارای نازنین ، سرد تر نیز شده است بر اهالی این خانه کوچک آرامش و سپیدی هدیه دارد که خانه به دوشان خانه خبر ، کمرشان اگرچه از رفتن عزیزان شان  شکسته است  اما هرگز از "غرش" آسمانی که خبر از باریدن بر فراز سر مطبوعات ایران می دهد،  نمی شکند. وقتی تمرینی چنین بلند برای از دست دادن جوانترین نیروهای مطبوعات از سر گرفته ایم ، از غرش آسمان بر فراز سر مطبوعات ایران چه باک ؟ 
گیریم که باز خانه ای بسته شود، روزنامه ای تخته شود، دل این مجنونان کلام و بیان مگر خسته می شود؟  خانه به دوشی از این روزنامه به آن روزنامه عادتمان  شده بود و حالا این روزها به مرگ زودرس یارانمان هم عادت تلخی کرده ایم . پس وعده ما زیر سقف بلند آسمان و عمر کوتاه خانه به دوشان خانه خبر هدیه ماست  به ملت، دولت، دوست، دشمن، رفیق، رقیب و همه آنانی که فرقی ندارد دوستمان بخوانند یا دشمن ما اما دلمان تا مادامی که زنده ایم برای اهالی خانه مشترکی به نام ایران می تپد و آنگاه که از حرکت ایستاد هم دوستانی داریم "بهتر از آب روان" که خوب می دانند رسم قلم اما از حرکت باز ماندن نیست.

<strong>مسیح علی نژاد - اول بهمن 86</strong>]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>سید مهران به مرگ لبخند زد</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://yadeghalam.com/news/10.php" />
   <id>tag:yadeghalam.com,2008://1.10</id>
   
   <published>2008-01-24T20:56:56Z</published>
   <updated>2008-01-24T21:04:24Z</updated>
   
   <summary>http://yadeghalam.com/images/hadiheidari-s1.gif</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="خبرها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://yadeghalam.com/">
      هرقدر كه گریه كنیم، مهران نمی‌خندد.چهره‌اش را دوباره نگاه می‌كنم.او به مرگ لبخند زده است.
      <![CDATA[<strong>هادی حیدری</strong> 
این لحظه‌های بی تو كه تكرار می‌شوند
غم‌ها درون سینه تلنبار می‌شوند
تنها نه من كه عقربه‌ها نیز مثل من
از گردش بدون تو بیزار می‌شوند
وارد اتاقی می‌شوم كه مهران آرام گرفته است.پتو را از روی صورتش كنار می‌زنند. كنج اتاق ایستاده‌ام. بگذارید چهره او را برای آخرین بار ببینم.چقدر آرام خوابیده است. این حجم شكوهمند، چه صبورانه، مرگ را در آغوش گرفته است.تمام خاطرات مشتركم با مهران از روبه‌روی چشمانم می‌گذرند.

قرار بود با هم كاری مشترك را شروع كنیم كه تصادف، میانش فاصله انداخت.یادش به خیر آن روزی كه به بیمارستان رفتیم برای عیادتش. ‌ می‌گفت لحظه تصادف، تمام گذشته‌اش را در ذهن، مرور كرده. می‌گفت خدا فرصتی دوباره به او داده است.حالا‌ كه روبه‌روی پیكر بی‌جانش در اتاق ایستاده‌ام، مویه‌های سارا جگرم را آتش می‌زند.

تمام صحبت‌هایش، برداشت‌هایی است كه در این سال‌های آشنایی‌ام از مهران داشته‌ام.آرام، صبور، همراه، خلا‌ق و مهربان.دلم می‌لرزد. برای سارا نگرانم كه چگونه غم تنهایی موجودی به مهربانی مهران را می‌خواهد تحمل كند؟!

هق‌هق گریه‌ها، امان نمی‌دهد.مویه‌های ساراست كه روحم را می‌فشارد. لحظه‌ای كه می‌گوید مهران برای آخرین بار وضو گرفته تا نماز بخواند. زمانی كه از سارا به خاطر زحمت‌هایی كه در دوره بیماری‌اش تحمل كرده، عذر خواسته است. ‌ 

چه حالی دارد سارا وقتی كه می‌گوید موهای مهران را شانه كرده و به او عطر زده است.لحظه‌ای كه می‌گوید مهران حتی از سارا خداحافظی كرده است.حالا‌ همه چیز تمام شده است. هرقدر كه گریه كنیم، مهران نمی‌خندد.چهره‌اش را دوباره نگاه می‌كنم. ‌ او به مرگ لبخند زده است!
]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>چشمانم را دیگر نمی‌بندم</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://yadeghalam.com/news/4.php" />
   <id>tag:yadeghalam.com,2008://1.4</id>
   
   <published>2008-01-20T21:52:28Z</published>
   <updated>2008-01-20T22:28:36Z</updated>
   
   <summary>http://yadeghalam.com/images/mehranghasemi-s1.jpg</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="خبرها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://yadeghalam.com/">
      از دیروز ظهر سی‌ساله شده‌ام و چه حس غریبی است ورود به این دهه چهارم زندگی! هزار کار ناکرده دارم ... 
      نوشته مرحوم مهران قاسمی در روز تولدش 19 فروردین ماه 1386:
سه دهه پیش بعد از اذان ظهر جمعه در شیراز متولد شدم و شاید به خاطر همین زمان خاص بود که پدرم می‌گوید مدتی بعد از نام ‌گذاری من و انتخاب نام مهران مردد شده بود که شاید بهتر بود نام سید مهدی را برایم برمی‌گزید. 

از دیروز ظهر سی‌ساله شده‌ام و چه حس غریبی است ورود به این دهه چهارم زندگی! هزار کار ناکرده دارم و هزار افسوس برای آن‌چه که بر زمین مانده است و هزار سوگ بر آن‌چه که گاه انجام داده‌ام. 

اگر چرخ روزگار اندکی هم به عقب می‌چرخید، شاید فرصت برای جبران بسیاری از اشتباهات وجود داشت اما افسوس که در گذر بیرحم زمانه باید به بازی برد-باخت تن بدهی و یا همه چیز را بدست آوری و یا از دست رفته ببینی. 

صادقانه می‌گویم دو سال و نیمی است که نگاهم به زندگی عوض شده، قدر فرصت‌هایش را، تمام لحظاتش را می‌دانم و به این باور رسیده‌ام که چه بسیار افراد و چیزها که شاید حتی ارزش لحظه‌ای اندیشیدن و وقت تلف کردن نداشته‌اند. حالا دیگر حس می کنم وقتی برای تلف کردن ندارم. شاید هم روزی آن‌قدر جسور شوم که بگویم برای مردن هم وقت ندارم!

این تغییر نگاه را اما مدیون حضور پررنگ کسی هستم که امروز به عنوان همسر در کنار دارم و جالب اینجاست که من و سارا، زاده یک روز هستیم؛ روزی در میانه فروردین ماه. 

دهه چهارم را اما با امید به تحولی درونی و بیرونی آغاز می‌کنم و با این اطمینان که بازهم مهر الهی و شفقت او باران فرصت‌ها را بر سرم خواهد باراند. این بار اما چشمانم را بر این باران نخواهم بست،فرصتی برای چشم بستن نیست!
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>در سوگ مردی به مهربانی دريا </title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://yadeghalam.com/news/3.php" />
   <id>tag:yadeghalam.com,2008://1.3</id>
   
   <published>2008-01-20T21:37:56Z</published>
   <updated>2008-02-07T00:39:19Z</updated>
   
   <summary>http://yadeghalam.com/images/sara-masomi-s1.jpg</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="خبرها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://yadeghalam.com/">
      اعتراف می‌كنم سخن گفتن ازمهران درست به سادگی لبخند معصومانه ‌‌ای‌ است كه برگوشه لبهایش نشسته بود.
      متن سخنان سارا معصومی همسر شادروان مهران قاسمی در مراسم یادبود انجمن صنفی روزنامه‌نگاران ایران:
دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود
تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود
دل كه از ناوك مژگان تو در خون می‌گشت
باز مشتاق كمانخانه ابروی تو بود
در طول سه سال آشنایی با مهران قاسمی هرگز گمان نمی‌كردم روزی در حالی كه هنوز سرمست از این خوشبختی‌ام دست روزگار مرا روی صندلی‌ای بنشاند كه با تكیه بر آن بتوانم از درد نبودن مهربان‌یار و شفیق‌ترین دوستم سخن بگویم.

اعتراف می‌كنم كه سخن گفتن از مهران قاسمی درست به سادگی لبخند معصومانه‌‌ای‌است كه همواره بر گوشه لب‌هایش نشسته بود. اعتراف می‌كنم كه مدیحه‌سرایی در باب مردی كه همه خوبی بود و صفا، بسیار آسان‌تر از چیزی است كه سارا در خواب‌هایش می‌دید. سه سال پیش در چنین روزهایی بود كه لحظات سخت تصمیم‌گیری در مورد زندگی با مهران قاسمی را تجربه می‌كردم. می‌دانستم كه همسر او بودن بس دشوار است اما خوب به یاد دارم كه تنها به دنبال ثبت‌ نامش در صفحه دوم شناسنامه‌ام نبودم. می‌خواستم دوست مهران قاسمی باشم و امروز اعتراف می‌كنم كه در این سه سال صمیمانه‌ترین دوستی‌ها و بكرترین محبت‌ها را تجربه كردم. مهران دوست من بود بی‌آنكه چشمداشتی به پاسخ محبت‌هایش داشته باشد. دوست من بود بی‌آنكه در قالب كلمات عاشقانه به دنبال منفعت‌طلبی‌های شخصی باشد. دوستش داشتم بی‌آنكه به ابدی بودن این عشق بیندیشم.

 من و مهران قاسمی در لحظه زیستیم و امروز چه خوشحالم كه می‌توانم به جرأت بگویم در این سه سال ما رابطه‌ای را تجربه كردیم كه بسیاری در سال‌های متمادی دل بستن به عادت‌های عاطفی آن را تجربه نكرده‌اند. سه سال پیش مهران قاسمی را پسربچه‌ای یافتم كه شادی‌هایش كوچك بود و غم‌هایش بسیار. مردی كه برایم از دردهای پنهانش می‌گفت. 
از آرزوی روزهایی كه بتواند لبخند را میهمان لب‌های ترك خورده كودكان بی‌سرپرست كند؛ از رویاهایش برای سفر به آفریقا و درك آنچه از زیبایی‌های این سرزمین كه تنها در كتاب‌های بی‌شمار خوانده بود؛ از امیدهایش برای یافتن همراهی كه تنها همسر نباشد؛ همراهی كه بتواند از مسوولیت‌های یك دوست برآید. خوب به خاطر دارم كه چشم‌های كوچكش هر بار نام دوست را بر زبان می‌آورد، می‌درخشید چنان كه گویی خورشید را پنهانی ربوده است.

 نمی‌دانم مترادف واژه‌ای كه ایمان می‌خوانندش در این زمانه بی‌رحم چیست؟ اما اگر صداقت، پاكی، مهربانی بر خلق، بزرگ‌منشی و خدادوستی هنوز در زمره معانی این واژه است به جرات سوگند می‌خورم كه مهران قاسمی مومن بود به معنای تمام كلمه. ‌ در طول سه سال آشنایی با مهران قاسمی هر بار كه از جور آنها كه تنها به دنبال منفعت‌طلبی‌های خود از او بودند به ستوه می‌آمدم، به آرامش دعوتم می‌كرد و تنها در گوشم زمزمه می‌كرد: سارا زمانه به آنها درس محبت خواهد داد و مردانگی. 
رفتن مهران قاسمی را هر روز و هر شب با ناباوری به سوگ می‌نشینم اما نه به سبك و سیاقی كه در طول سالیان سال تبدیل به سنت دیرینه مردمان این سرزمین شده است. سوگواری بر از دست دادن مهربان یار زندگی‌ام را نه در سكون می‌بینم و نه در گوشه عزلت گزیدن. نه در اشك می‌بینم و نه در مویه‌كردن‌های شبانه. نه در فریاد می‌بینم و نه در به آغوش گرفتن خاطراتی كه به مرور زمان رنگ زنگار به خود خواهند گرفت. مهران قاسمی آزادمردی بود كه همواره به دنبال حركت بود و نه توقف. 

مردی كه از یك جا ماندن و در گرداب تكرار گیر افتادن بیزار بود. سه سال حضور شبانه‌روزی در مكتب چنین مردی است كه این روزها مرا از تصور این سكون نیز شرمگین می‌كند. ‌ شرم دارم از آنكه مهران را برآشفته در خواب‌هایم ببینم. شرم دارم از آنكه در مقابلش با چشمانی ورم‌كرده و دستانی تهی ظاهر شوم. 
بی‌شك او بیش از آنكه به اشك‌هایم نیازمند باشد امیدوار به همتی است كه در این سه سال در سایه بودن با او اندوخته‌ام. مهران من بیش از آنكه به مویه‌های سارا نیاز داشته باشد به ادامه مسیرش امیدوار است. ‌ می‌دانم كه نمی‌توانم مهران باشم اما دوست دارم كه بتوانم همچنان سارای مردی باشم كه به من درس مقاومت آموخت و ایستادن. همچنان بهترین دوست انسان بزرگواری باشم كه بارها با منش جوانمردانه و سكوت پرمعنایش اشك خضوع را در چشمانم جمع كرد. ‌ 

سه سال پیش در چنین روزهایی بود كه از او خواستم قلم به دست بگیرد و كمر همت به ترجمه آثاری ببندد كه پس از مرگش میراثی باشد گرانقدر برای فرزندانمان. هر چند امروز فرزندی از او به یادگار ندارم اما خوشحالم كه اصرارهایم بر دل مهران بازیگوش موثر واقع شد و این روزها باید اندك‌اندك خود را برای جمع‌آوری مطالب چهارمین كتابش آماده سازم. ‌ همسر مهران قاسمی بودن افتخاری نیست كه با غیبت فیزیكی‌اش از دست بدهم. همسر او بودن هدیه‌ای است خدایی كه شاید در گذر زمان از یادها برود اما همچنان در قلب كوچك من باقی خواهد ماند. 
به یاد ندارم روزی را كه مهران من برای به دست آوردن روزی دنیوی‌اش ایمان و اعتقادش را فروخته باشد. بر آنچه كه اعتقاد داشت سرسختانه پافشاری می‌كرد و هرگز برای خوشامد عده‌ای لب فرو نمی‌بست. اشتباهاتی داشت كه بر خلا‌ف بسیاری همواره مسوولیت آنها را می‌پذیرفت. هرگز ندیدم كه از عذرخواهی در مواقع لزوم فرار كند. ساده بود و همین سادگی بود كه پذیرش او را آسان می‌كرد. ‌ 

مهران با رفتنش نیز به ‌این دنیا و مردمانش امیدوارم كرد. همزمان با تولدش، تولد دوستی‌هایی را با چشمان گریان به جشن نشستم كه پیش از این هرگز به حضور آرامشان اندك توجهی نكرده بودم. مهران من! تو با پروازت محبت همراهانی را بر دلم نشاندی كه تا عمر باقی‌است وامدار محبتشان هستم. ‌ 
دوستان من! زبان قاصر است از شمارش محبت‌های بیكرانتان و دستانم عاجز از فشردن دستانی كه در سرمای سخت این زمستان بی‌رحم مرهم زخم‌هایم شدند. همكاران من امروز پس از چند سال كار به جرأت می‌توانم بگویم به حرفه‌ام افتخار می‌كنم چرا كه شما هدیه بكر الهی در روزهای سخت تنهایی‌ام هستید.

یاری‌ام دهید تا تلخی این روزها را با شیرینی ادامه دادن مسیر او كه همواره ناظر بر اعمالم است از دل‌ها بزدایم. یاری‌ام دهید تا متوقف نشوم كه دل مهرانم از این سكون به درد خواهد آمد. ‌ 
یاری‌ام دهید تا كمر خم نكنم در برابر تندباد حوادثی كه بر خیر بودنشان ایمان دارم.
دوستان من مبادا برای دلخوشی من خنده‌های مستانه‌تان را پنهان كنید كه خنده‌های شما امید بازگشت را در دلم زنده خواهد كرد و اشك‌هایتان قدم‌هایم را سست.
دوستان من در سوگ مردی به مهربانی خورشید و لطافت شبنم بهاری سیاه نپوشید كه مهران من عاشق آبی زندگی بود و هست و خواهد بود.
قدم‌هایتان گل‌باران و قلم‌هایتان مستدام.
به امید همراهی در روزهای مملو از لبخند، عشق و نگاه مهربان مهرانم.
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>دیگر کسی خواب این روزنامه‌نگار را نمی‌پریشد</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://yadeghalam.com/news/2.php" />
   <id>tag:yadeghalam.com,2008://1.2</id>
   
   <published>2008-01-20T20:37:04Z</published>
   <updated>2008-01-20T22:33:50Z</updated>
   
   <summary>http://yadeghalam.com/images/mes-s1.jpg</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="خبرها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://yadeghalam.com/">
      بخواب برادر خوبم ، بخواب روزنامه ‌نگار جوان که دیگر کسی خوابت را نمی‌پریشد.
      <![CDATA[<strong>مسیح علی نژاد:</strong> بخواب مهران٬ بخواب برادر نازنین‌ام که این روزها خواب آرام بر تو و کسانی که بی‌وقفه کار کرده‌اند و نوشته‌اند و اندیشیده‌اند و بی دریغ بخشیده‌اند٬ حرام بود گویی. بخواب روزنامه‌نگار جوان که دیگر کسی خوابت را نمی‌پریشد. بخواب برادر خوبم که در تمام این سالهای کار در روزنامه‌های بی قرار و نا امن٬ شاید هرگز چنین با قرار و امن سر به زمین نگذاشته‌ای.

بخواب مهران اما خیالت راحت که خواب را بر مهربانت حرام کرده ای. سارا را می‌گویم. نازنین همراهت را می‌گویم که به جز سقف آن خانه اجاره‌ای٬ سقف تحریریه و سقف خانه دیجیتالی‌تان در همین وبلاگستان هم مشترک بود. آرام بخواب عزیز اما خیالت تخت که سارا دیگر آرام نمی‌خوابد. کی گفته که سلام من و ما تسلای خاطر است برایش؟ کی گفته آن همه یارانی که گرد هیبت بی جان تو در خانه کوچکت حلقه زده‌اند را یارای دلداری دان سارا است؟

بخواب نازنین برادرم که من یکی هرچه کردم جسارت گفتن حتی یک کلمه کوتاه به سارایت را نیافتم. آرام بخواب و نبین که سارا را در «آستانه فصلی سرد»٬ چه می‌شود. بخواب و باور نکن که روزی سارا بر پاهایش به همان استقامتی که با تو راه می‌رفت٬ راه برود حتی اگر صدای خنده‌هایش گوش فلک را کر کرد٬ به دل نگیر٬ چه که هیچ کس اگر نداند تو خوب می‌دانی که دلی را هم اینک برده‌ای با خود و آنچه مانده٬ دلی له شده است که از این پس نقش بودن و ماندن را خوب بازی می‌کند.

و تو سارای نازنینم! می‌دانم که روزی صدای خنده‌هایت از خنده‌های من بلندتر می‌شود٬ می‌دانم چنان با قدرت و درایت خواهی خندید که تمام مردان و زنان همراهت را جرأت آنکه غمگین بپندارنت نخواهد بود. می‌دانم که مستانه بر رندی زمین و زمین می‌خندی و می‌گذاری عالم و آدم رویشان کم شود از تاب بلندت. می‌دانم که از این پس دل کوچکت٬ گاهی چنان سنگین می‌شود که در خانه جا می‌گذاری تا مبادا کسی بیرون خانه قدرش نداند. می‌دانم که می‌دانی رسم این زندگی لامروت را و تو هم خوب یاد می‌گیری سر به دیوار خانه کوفتن را و بیرون خانه٬ هیچ به روی خود نیاوردن را.

لعنت به من که کلمه‌هایم یخ زده و از دهانم بوی مرگ می‌آید انگار. آخر دور باشی و باز کنی این صفحه مضحک دیجیتالی را و ببینی عزیزانت همه برای مرگ دوست نازنینی مرثیه و مویه سر داده‌اند٬ دستت به هیچ جایی هم بند نباشد که زار بزنی٬ آن‌وقت کلمه کجا بود برای دلداری؟ کلمه کجا بود برای کشیدن ناز رفیقی که می‌دانم به گاه غم چنان سرشار می‌شود از قدرت که ما را به دلداری دادن از سوی از او نیاز افتد٬ عکس‌های روز آخر آمدنم به این خراب شده را دوره می‌کنم و توان نگاه کردن به چشم‌هایت را ندارم سارا... عکس آن پارتی کذایی که برای خداحافظی‌ام به راه‌انداختید را نگاه می‌کنم و تاب نگاه کردن به چشمهای تو را ندارم سارا...]]>
   </content>
</entry>

</feed>
