![]() |
|||||
![]() اولین دوره مسابقه یاد قلم به یاد روزنامه نگار سفر کرده مهران قاسمی
|
|||||
|
مسیح علی نژاد: بخواب مهران٬ بخواب برادر نازنینام که این روزها خواب آرام بر تو و کسانی که بیوقفه کار کردهاند و نوشتهاند و اندیشیدهاند و بی دریغ بخشیدهاند٬ حرام بود گویی. بخواب روزنامهنگار جوان که دیگر کسی خوابت را نمیپریشد. بخواب برادر خوبم که در تمام این سالهای کار در روزنامههای بی قرار و نا امن٬ شاید هرگز چنین با قرار و امن سر به زمین نگذاشتهای. بخواب مهران اما خیالت راحت که خواب را بر مهربانت حرام کرده ای. سارا را میگویم. نازنین همراهت را میگویم که به جز سقف آن خانه اجارهای٬ سقف تحریریه و سقف خانه دیجیتالیتان در همین وبلاگستان هم مشترک بود. آرام بخواب عزیز اما خیالت تخت که سارا دیگر آرام نمیخوابد. کی گفته که سلام من و ما تسلای خاطر است برایش؟ کی گفته آن همه یارانی که گرد هیبت بی جان تو در خانه کوچکت حلقه زدهاند را یارای دلداری دان سارا است؟ بخواب نازنین برادرم که من یکی هرچه کردم جسارت گفتن حتی یک کلمه کوتاه به سارایت را نیافتم. آرام بخواب و نبین که سارا را در «آستانه فصلی سرد»٬ چه میشود. بخواب و باور نکن که روزی سارا بر پاهایش به همان استقامتی که با تو راه میرفت٬ راه برود حتی اگر صدای خندههایش گوش فلک را کر کرد٬ به دل نگیر٬ چه که هیچ کس اگر نداند تو خوب میدانی که دلی را هم اینک بردهای با خود و آنچه مانده٬ دلی له شده است که از این پس نقش بودن و ماندن را خوب بازی میکند. و تو سارای نازنینم! میدانم که روزی صدای خندههایت از خندههای من بلندتر میشود٬ میدانم چنان با قدرت و درایت خواهی خندید که تمام مردان و زنان همراهت را جرأت آنکه غمگین بپندارنت نخواهد بود. میدانم که مستانه بر رندی زمین و زمین میخندی و میگذاری عالم و آدم رویشان کم شود از تاب بلندت. میدانم که از این پس دل کوچکت٬ گاهی چنان سنگین میشود که در خانه جا میگذاری تا مبادا کسی بیرون خانه قدرش نداند. میدانم که میدانی رسم این زندگی لامروت را و تو هم خوب یاد میگیری سر به دیوار خانه کوفتن را و بیرون خانه٬ هیچ به روی خود نیاوردن را. لعنت به من که کلمههایم یخ زده و از دهانم بوی مرگ میآید انگار. آخر دور باشی و باز کنی این صفحه مضحک دیجیتالی را و ببینی عزیزانت همه برای مرگ دوست نازنینی مرثیه و مویه سر دادهاند٬ دستت به هیچ جایی هم بند نباشد که زار بزنی٬ آنوقت کلمه کجا بود برای دلداری؟ کلمه کجا بود برای کشیدن ناز رفیقی که میدانم به گاه غم چنان سرشار میشود از قدرت که ما را به دلداری دادن از سوی از او نیاز افتد٬ عکسهای روز آخر آمدنم به این خراب شده را دوره میکنم و توان نگاه کردن به چشمهایت را ندارم سارا... عکس آن پارتی کذایی که برای خداحافظیام به راهانداختید را نگاه میکنم و تاب نگاه کردن به چشمهای تو را ندارم سارا... |
![]() |
عمر كوتاه روزنامه نگار و عمر بلند قلمخبرنگاران ، خبر مرگ عزیزان شان را تنظیم می کنند و در گوشه ای دیگر خبر زندگی "ملتی" را صفحه بندی می کنند. خبرنگاران گزارش یک پژوهش تحقیقی مبنی بر مرگ زودرس جماعت خبر را تنظیم می کنند و در گوشه ای دیگر عکس هایی از زندگی "دولتی" را صفحه بندی می کنند. باید پوست و استخوانت چنان تنومند در برابر دردهای روزگار باشد که برادری ، نازنین همکاری و دوست کهنه روزهای دشوار کاری ، پرکشیده باشد و تو هنوز قلم بر صفحه بکشی و از درد دیگران بنویسی. [متن کامل] |
![]() |







