<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>مقالات و گزارش ها</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://yadeghalam.com/notes/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://yadeghalam.com/notes/atom.xml" />
   <id>tag:yadeghalam.com,2008:/notes//3</id>
   <updated>2008-01-24T23:53:02Z</updated>
   
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.34</generator>

<entry>
   <title>خبر خوردیم از عزرائیل </title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://yadeghalam.com/notes/report/13.php" />
   <id>tag:yadeghalam.com,2008:/notes//3.13</id>
   
   <published>2008-01-24T23:43:30Z</published>
   <updated>2008-01-24T23:53:02Z</updated>
   
   <summary>http://yadeghalam.com/top/images/behnoud-s1.jpg</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="other" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://yadeghalam.com/notes/">
      مسعود بهنود
      مهران قاسمی را ندیده بودم، اما ندیده می شناختم، چند باری از آن سوی خط و تلفن حرف زده بودیم. همیشه شاد و همیشه خوش به دل، مودب، چنان که هيچ گمان نداشتم که دارد از خط سی عمر می گذرد. و حالا چه فايده از گفتن این که مرگ زود، خیلی زود سراغ وی را گرفت. 

حالا این غمی که می بنيم و می شنوم بچه های روزنامه نگار را در برگرفته، و حق آن هاست، تازگی دارد. غم مشترکی که از همداستانی حکايت می کند. دو سال پیش هم وقتی آن هواپیمای سی 130 سقوط کرد و نزديک صد تن از بچه ها ورپریدند، به گمانم چنین بود - نوشتم که – لابد در لحظه افتادن آن عقاب مرگ، بچه ها همه شان عجله داشته اند برای گزارش حادثه و خبر زدن به هم. که ناگهان حادثه به همه شان خبر زد.

حالا هم، سر مهران، خبرخورده ایم از عزرائیل.

اين غم را به همه بچه های اعتمادملی، به همه شما آتش به جانان که آتشی تازه به جانتان زد روزگار، تسلیت می گویم. به همه شما روزنامه نگاران جوان که در ادامه راه همره پر امیدی را همراه ندارید. به همسرش که، خواندم در وب لاگش، و پیداست که صدای پائی را گم کرده است.
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>سرآسیمه آمدیم، اما تو نبودی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://yadeghalam.com/notes/report/11.php" />
   <id>tag:yadeghalam.com,2008:/notes//3.11</id>
   
   <published>2008-01-24T20:06:04Z</published>
   <updated>2008-01-24T21:11:15Z</updated>
   
   <summary>http://yadeghalam.com/images/kasranoori-s1.jpg</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="other" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://yadeghalam.com/notes/">
      کسری نوری
      برای خداحافظی با جهان 
خیلی دور نخواهم شد
از همین جا كه هستم ، می‌گویم: 
خدا... حافظ

واژه‌ها یاری نمی‌كنند. عصا می‌خواهند كه برخیزند. نهیبم می‌زنند كه آخر بی‌انصاف این چه خواسته شومی است؟ از ما می‌خواهی در مرثیه مهران پشت هم صف بكشیم؟!مگر نمی‌دانی مهران یعنی مرثیه، یعنی بغض، یعنی شیون؟ مهران یعنی وداع با مهربانی، از دست دادن رفاقت و خوبی؟!
آی مهران! مهران! چه كردی با ما؟ توی پاك و بی‌آلا‌یش، توی نشانه خلوص و عشق‌ورزی چطور اینگونه خودت را از ما دریغ كردی؟

مهران! رسم معرفت نیست اگر فكر كنی حالا‌ كه ما را جا گذاشتی و رفتی، برایمان عزیز شده‌ای! نه پسر خوب! اگر ذره‌ای، فقط ذره‌ای انصاف در وجودمان باشد، باید در فراقت چنان شیون كنیم كه دل آسمان بلرزد. برای تو كه با همه دوست و مهربان بودی.برای تو كه هیچ‌گاه بد كسی را نمی‌خواستی و نمی‌گفتی، برای تو كه حتی اگر معترض هم بودی، اعتراضت دل‌آزار و پردوام نبود!

مهران! در آن سه‌شنبه لعنتی، وقتی سراسیمه به خانه‌ات رسیدیم، اما دیر؛ و تو آسوده خوابیده بودی با آن چهره پاك و معصوم، چشم به در اتاقت دوخته بودم و فكر می‌كردم الا‌ن با آن خنده همیشگی در را باز می‌كنی و به این شوخی لعنتی پایان می‌دهی. مهران وقتی سارا به من گفت روزی كه بعد از آن تصادف تو را به اتاق عمل می‌بردند و تو می‌گفتی هیچ تعلق‌خاطری به این دنیا نداری، نمی‌دانی چقدر حسودی كردم.

راستی مهران از این به بعد وقتی برای ترجمه متنی گیر كردیم تو را از كجا پیدا كنیم كه مشكل‌گشا باشی، وقتی یادداشت و تحلیلی درباره تحولا‌ت بین‌المللی خواستیم چطور به تو بگوییم تا فی‌الفور مطلبی پرمغز و شیوا بنویسی وقتی ... راستی وقتی دلمان تنگ شد و بهانه‌ات را گرفت چه كنیم...؟
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>دریغ...</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://yadeghalam.com/notes/report/9.php" />
   <id>tag:yadeghalam.com,2008:/notes//3.9</id>
   
   <published>2008-01-24T19:01:48Z</published>
   <updated>2008-01-24T19:17:07Z</updated>
   
   <summary>http://yadeghalam.com/images/mohajerani-s1.jpg</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="other" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://yadeghalam.com/notes/">
      عطا الله مهاجرانی
      
مهران قاسمی سکته کرد و تمام شد. طعم تلخی از مرگ بر زبانم و ذهنم نشست. او تازه در آغاز بود. در دوره ای که برای اعتماد ملی مقاله می نوشتم. رابط من با روزنامه بود. 
در تبادل ایمیل ها از هر دری سخن می گفتیم. یک بار در باره &quot;بچه های خیابانی در تهران&quot; اطلاعات درجه اولی برایم فرستاد. ترجمه کتابی در باره مولانا را برایم فرستاد. روان و خوشخوان ترجمه کرده بود. 
مقاله هایش هم همیشه حاوی نکته ای بود که نشان می داد پیش از نگارش به خوبی در باره موضوع اندیشیده است.
چه آسان و نا هنگام مرگ فرمان ایست می دهد. اگر این باور نبود که مرگ پرواز ست. تن ما، دانه ای است که در دل خاک فرو می رود و:
کدام دانه فرو رفت در زمین که نرست؟
اگر این باور نبود، هیچ چیز به تلخی مرگ نبود. در چنین مرگ های تکان دهنده ای انگار از تسلیت هم کاری بر نمی آید. چگونه می توان تسلیت گفت. وقتی سرو سبزی بر خاک می افتد.

   </content>
</entry>
<entry>
   <title>عمر كوتاه روزنامه نگار و عمر بلند قلم</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://yadeghalam.com/notes/report/8.php" />
   <id>tag:yadeghalam.com,2008:/notes//3.8</id>
   
   <published>2008-01-22T07:29:31Z</published>
   <updated>2008-01-22T08:01:08Z</updated>
   
   <summary>http://yadeghalam.com/images/mas-s2.jpg</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="first" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://yadeghalam.com/notes/">
      <![CDATA[خبرنگاران ، خبر مرگ عزیزان شان را تنظیم می کنند و در گوشه ای دیگر خبر زندگی "ملتی" را صفحه بندی می کنند. خبرنگاران گزارش یک پژوهش تحقیقی  مبنی بر  مرگ زودرس جماعت خبر را تنظیم می کنند و  در گوشه ای دیگر عکس هایی از زندگی "دولتی" را صفحه بندی می کنند.<br>
 باید پوست و استخوانت چنان تنومند در برابر دردهای روزگار باشد که برادری ، نازنین همکاری و دوست کهنه روزهای دشوار کاری ، پرکشیده باشد و تو هنوز قلم بر صفحه بکشی و از درد دیگران بنویسی.]]>
      <![CDATA[<strong>مسیح علی نژاد</strong>
خبرنگاران ، خبر مرگ عزیزانشان را تنظیم می کنند و در گوشه ای دیگر خبر زندگی "ملتی" را صفحه بندی می کنند. خبرنگاران گزارش یک پژوهش تحقیقی  مبنی بر  مرگ زودرس جماعت خبر را تنظیم می کنند و  در گوشه ای دیگر عکس هایی از زندگی "دولتی" را صفحه بندی می کنند.  باید پوست و استخوانت چنان تنومند در برابر دردهای روزگار باشد که برادری ، نازنین همکاری و دوست کهنه روزهای دشوار کاری ، پرکشیده باشد و تو هنوز قلم بر صفحه بکشی و از درد دیگران بنویسی. باید این پوست لعنتی چنان کلفت باشد که وقتی ناز طبیعت تمام شد و می خواهد پنجه بر تن نزار رفیقت بکشد، دل قوی داری و به جای سر به در و دیوار تحریریه کوفتن، پشت صفحه های سرد و دیجیتالی  کامپیوترها  بنشینی و به کیبوردها و قلم ها التماس کنی که آنها نیز کم نیاورند و با تو  از درد دیگران بنویسند.  

جماعتی که زیر سقف سرد روزنامه اعتماد ملی نشسته اند و هی خبر می خوانند و هی تیتر می زنند و هی عکس پشت عکس می چینند و صفحه بندی می کنند، این روزها حکایت شان چنین بود که  از در و دیوار خانه شان، خاطره دوست از دست داده بالا می رفت  اما لب و دندان در کنج و کنار همان اتاقک ها  گزیدند و سینه به سینه درد با خود گفتند  و  باز هم از پله های مکرر این ساختمان ، بی وقفه بالا و پایین رفتند تا از درد دیگران بنویسند. می بینی چه حکایت غریبیست، نمی خواهم  به مظلوم سازی چهره آنانی که خود از هرچه مظلوم پروری رهیده اند و نوشته اند بر آیم اما توقفی کوتاه بر در گاه ساختمان روزنامه در آن روزی که خبر ناباورانه مرگ همکار رسید، کافی بود تا ببینی می شود؛ در خانه ای که صدای شیون برای همخانه پرکشیده در آن به گوش می رسد  ساکن بود و آنگاه از درد اهالی بیدار خانه ای بزرگتر نوشت . می شود سهم کوچکی از ستونهای هر صفحه را به غم  اهالی این خانه  اختصاص داد و باقی همه از آن دیگرانی شود که گاه این خانه را دوست هم نمی دارند.

یعنی اینجا یکی دستهایش برای همیشه سرد شده اما درست در همان روز در صفحات روزنامه از سرمای دستهای سرمازده  ملتی که این روزها دستش از همه جا کوتاه است، نوشته می شود. اینجا، در همین میز بغلی ، یکی پرونده زندگی اش برای همیشه بسته شده  اما درست در همان روز در صفحات روزنامه از باز شدن  پرونده جدیدی برای مردان اصلاح طلب و اصولگرا و تب و تابشان برای  ورود به مجلس شورا نوشته می شود.
 اینجا  هنوز هزاران سوال در تلاقی نگاهای ناباور همکاران از مرگی زود آمده،  اوج می گیرد اما درست در همان روز در صفحات روزنامه از سوال های مکرر مبادله شده میان  خبرنگاران و وزیر ارشادی نوشته می شود که می گوید اگر قرار است روزنامه ای بسته شود، حتما آسمان غرشی می کند.
  اینجا هنوز صدای ضجه زنی که رفتن همکار و همسر و همخانه نازنین اش را باور نمی کند و چون پروانه به گرد هیبت بی جان همسفر تنها سفر کرده اش می گردد، در گوش تمام اهالی تحریریه پیچیده اما  درست در همان روز در صفحات روزنامه از ناز و کرشمه سیاسی مردان خانه ای بزرگتر به گرد رئیس جمهور تازه از حج برگشته نوشته می شود.

اینجا همه ، درد فروخوردن و درد دیگری دیدن را سالهاست که تمرین کرده اند و  آن  روزها که عزیزانشان در پروازی ناتمام با هواپیمایی فرسوده ، گروه ، گروه پر کشیدند، غایت این تمرین بود که در ستون های کوچک روزنامه  و حجم اندک برنامه های سیما، سهم دل له شده ما بود و آن سو تر در ستون هایی بزرگتر سهم دل اهالی سیاست و کیاست و مردان و زنان و کودکانی که دستشان از همه جا کوتاه است. در سالی که سازمان خبرنگاران بدون مرز آمار مرگ خبرنگاران در کل جهان را هشتاد و شش نفر اعلام می کند ، ما در ایران عزیزمان  یک جا هشتاد نفر از اهالی خانه خبر را با تن و جانی سوخته در آتش سقوط،  تشیییع می کنیم  و این تمرین بزرگیست تا یاد بگیریم که جوانمرگی ، سرنوشت محتوم خبرنگاران است.

حکایت غریبیست اما می بینی در همین نزدیکی ها و در همین ساختمان های عبوس و سرد سرزمین ما  که این روزها همه از بی تفاوتی و سرد شدن مردمش می نالند این " ناممکن" چنان " ممکن" شده است که گویی رسم زمانه برگشته و اینک هستند کسانی که با سینه های شرحه شرحه و دلی آوار، نای نوشتن و فریاد زدن از درد دیگری را داشته باشند. نشانی شان را می دهم، کسی را اگر یارای همدلی بود به پا خیزد و به احترام "درد دیگری" ، دقایقی ، تنها دقایقی کوتاه ، سر به آسمان گیرد و اندیشه کند که  چگونه می شود چشم های خیس  خویش را با اشک دردهای " خود" شست تا غم " دیگری" را شفاف تر دید؟ چگونه می شود با رخدادی که دل می لرزاند فتوای تعطیلی ناگهانی  صادر نکرد و به جایگاه نشست و انجام وظیفه کرد.

می دانم کلمات روزنامه اگر پیش چشم های خیس  روزنامه نگاران داغدار بلرزد  این روزها  اما تردید ندارم که دستهای نازنین شان هرگز نمی لرزد و دلشان نیز از بی مهری آنان که قدر نمی دانند و قامت قلم نمی شناسند نمی لرزد. باشد که زمستان سرد امسال که با جدایی جگرسوز مهران و سارای نازنین ، سرد تر نیز شده است بر اهالی این خانه کوچک آرامش و سپیدی هدیه دارد که خانه به دوشان خانه خبر ، کمرشان اگرچه از رفتن عزیزان شان  شکسته است  اما هرگز از "غرش" آسمانی که خبر از باریدن بر فراز سر مطبوعات ایران می دهد،  نمی شکند. وقتی تمرینی چنین بلند برای از دست دادن جوانترین نیروهای مطبوعات از سر گرفته ایم ، از غرش آسمان بر فراز سر مطبوعات ایران چه باک ؟ 
گیریم که باز خانه ای بسته شود، روزنامه ای تخته شود، دل این مجنونان کلام و بیان مگر خسته می شود؟  خانه به دوشی از این روزنامه به آن روزنامه عادتمان  شده بود و حالا این روزها به مرگ زودرس یارانمان هم عادت تلخی کرده ایم . پس وعده ما زیر سقف بلند آسمان و عمر کوتاه خانه به دوشان خانه خبر هدیه ماست  به ملت، دولت، دوست، دشمن، رفیق، رقیب و همه آنانی که فرقی ندارد دوستمان بخوانند یا دشمن ما اما دلمان تا مادامی که زنده ایم برای اهالی خانه مشترکی به نام ایران می تپد و آنگاه که از حرکت ایستاد هم دوستانی داریم "بهتر از آب روان" که خوب می دانند رسم قلم اما از حرکت باز ماندن نیست.]]>
   </content>
</entry>

</feed>
